تبليغاتX
شا خه ی سرخ

فرهنگی. اجتماعی . سیاسی. هنری. ادبی. طنز






دختر ایل 

خیلی عزیزی ،

 مثل باران ، مثل یک عصر بهاری ، مثل آواز قناری

شعر ناب بودنی تو ،نازنینا ، دختر ایل

چشمهایت، وسعت نیلی دریا

دستهایت،  تکیه گاه مهربانی

باز با شعر قشنگت، روی دوش آرزوها

رقص بی پایان مجنون، شعر شب های فروغی

آتشی تو ، آتش آذرنشان آریایی

خاطر تو ، بوی خرمن های نرگس

باز باران با ترانه ،

 دیر گاهی رفته از یاد این دو بیت زندگانی

 باز می خوانم برایت ، مثل شبهایم به غربت

ایلدختا ! کودک من،  یاد باران با ترانه ......؟!

کودک تو شعر دارد ، باز باران با ترانه!

اردشیر کیانی تیر ۸۷

 

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

عین ـ شین ـ قاف  

با پوزش از همه ی دوستان به خاطر غیبت صغرایم

فعلا این چند بیت را بپذیرید تا بعد.....

من از این جهان گذشتم، که دهد به باد خاکم ؟

                                من و یوسف دل خود و قبای چاک چاکم

چو غریب از دیارت، صنما ز یاد رفته

                               دل و عشق و چشمهایم، و سکوت دردناکم

همگی به درد دنیا، دل من به دام عینی

                              چه عزیز عین و شینی، که برد به قاف تاکم

غزل ار نبود یارم، من و باغبانی دل ؟!

                              تو غزال باغ باشی، ز شب و خطر چه باکم؟

اردشیر کیانی تیر ۸۷

 

                                 

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

بگو..... 

بگو آبستن کدام شیطانی

و در انتظار زایمان کدام حادثه؟

می دانی؟

می دانم ، دزدها دیگر از مترسک نمی ترسند!!!!!

و شالیزار در هجوم باد ها خود را فراموش کرده است ............

اردشیر کیانی    - سال بیداری -

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

زخم های تازه 

باید به دنبال زخم های تازه ای بود

زخم هایی از جنس عطش

زخم های تیشه و سنگ

زخم های سیاه ، زخم های سفید

آری امشب کنار پنجره ی فهم انگشت خمیده ی آرزو را

به سمت ستاره های تنهایی نشانه می روم ..........

و دلم برای باران خیلی تنگ شده است

باید به دنبال زخم های تازه ای بود

امشب می خواهم دور از هجوم سایه ها

رد پای آب را از کفش های سهراب بگیرم

راستی نمی دانی تا دریا چند جفت کفش ،راه باقی مانده؟

امشب محتاجم ، محتاج نسیم ، آرزومند خیال ،

خیالی که مرا بر قایق نگاهت ببرد تا همان غروب تکراری و همیشگی بود و نبود

آهای بانو

پشت سرم پنجره ایست که عبور شب تاب از آن جایز نیست

ببین بالهایم زیر آواری از زندگی جا مانده و.... دلم ،

 دل از برج شبنم صدا می زند

تپیده به خون دست و پا می زند  

آهای بانو

 ایل از کرانه ی وحشت گذشت

چارقد لاکیت را بردار ، اسب کهر را هی بزن

چهار نعل حضورت در چشمانم چه غوغایی بر پا می کند؟

بیا بانو

بیا و بیستون درد را به نظاره بنشین

 بیا که وامق تنهایی در صف نانوایی چه شیونی می کند!

بیا شیرین را بگیر و فرهادم را بده !!!!!

بیا شاید آیینه زبان باز کند

و آدینه ی دلم را به مضرابی در شور بنوازد

نشانه ام دستهایی است با یک پرچم سفید.........

اردشیر کیانی مهر ۸۲  

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

تن برهنه باد  

 دست بلند آسمان

بر بام کوتاه دلم چه بی رحم تازیانه میزند.

انگار نه انگار که ما، ذره ای ازذرات باردار شکوفه ایم

اینجا که فاصله ها ملال آوراست

  درد عشقت کمان کمر دلم رامی فشرد

 ودلم تنگ است

هنوز درنور باران  نگاهت ،ای گل

بر مدار خورشید خیالم ،کودکانه می چرخم.

ای داد...!من کی بزرگ میشوم

چه خیال غریبی است،خورشید کودکیم

اردشیر کیانی

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

درجواب کوچه دلتنگ 

   قطعه ی ذیل را برادرواستاد عزیزم (نسیم) برایم فرستاد،دونگاه متفاوت نسبت به زندگی داریم ، به باورهایش احترام میگذارم.

اماچه میشودکرد سید جان به خودم که نمی توانم دروغ بگویم /

دراوج خزان بهار کمیاب ترین   /   نا کوک وغریب وخسته وخواب ترین/

جوابیه

این صدای تیشه ی فرهاد بود

 عاشقی رسم غریب آباد بود

 مژده ی باد بهاری چون رسید

 سینه ی دشت و دمن دلشاد بود

 کوچه ها لبریز شیرین خاطرات

 قلب ها از کینه ها آزاد بود

 هر چه را دیدم نشاط و شور بود

 چون که چشمم شسته از هر یاد بود

 یادم از دیروز و فردا شد تهی

 زین سبب شادی مرا همزاد بود .(نسیم)

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: نوشته های دیگر |

کوچه ی دلتنگ  

کوچه ی دلتنگ

این صدای تیشه ی فرهــاد نیست

عاشقی در این غریب آبــاد نیست

بــــاد پایــیزم شبیخون می زنــــــد

خاطرات سبز من در یـــــاد نیست

کوچه دلتنگ است و آبادی غمین

در گلوی هیچ کس فریــــاد نیست

هرچه را دیدم خرابی بود و بـــس

دشت چشمانم چرا آبـاد نیست؟

در هجوم وحشی برف و تگــــرگ

جز طنین شیونم، در یــاد نیست

اردشیر کیانی 

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

هم سایه 

ای پونه بیا که دل عــــزادار شـــب است

                               بابونه گرفتار غم تـــار شــب است

ریواس اگر به صخره ای می روید

                                بیچاره ی دردی ست که نا چار شب است

اردشیر کیانی  اردیبهشت ۱۳۷۲

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

عاشقی دیگر رفت  

   قیصر درد قصرهای پاییز درگذشت 

 

 چرا مردم قفس را آفریدند؟ -----

                      چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟-----

                           چرا آوازها را سر بریدند؟ 

              

 تصویرقیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .
در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.
در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود
"
آینه ‏هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.

در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان "آینه ‏هاى ناگهان 2"منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.

در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مى‏سپارد که در سال 78 به بازار مى‏آید. "گل‏ها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد 

دکتر قیصر امین ‏پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، و هم‏اکنون چند ساعتی است که دیگر تمام غم هایش و همه ی دردهایش که از جنس درد مردم زمانه نبود ولی درد مردم زمانه بود، به پایان آمد .

 بدرود عاشق ، حیف و صد افسوس که فقط وقتی می میریم همه می آیند ...... روحش شاد

 

 

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: خبر |

یکی هر شب نمی خوابد 

Go to fullsize imageGo to fullsize imageGo to fullsize image

یکی هر شب نمی خوابد!!!

 و بیدار است با سارا ، نخواهد خفت چون دارا

دو چشم خسته اش هر شب، به راه ابر و باران است

چه شب هایی که ابر آمد ،! ولی باران نیامد هیچ ،

 حتی "قطره ای آرام

یکی هر شب نمی خوابد !

که فردا روز فرزندش ،بخواند با غرور آواز

بابا آب داد و نان

میان دست های خسته از کاوش

 کجا پیدا کند بابا ، انار کال و نارس را،برای مشق دارایش

یکی هر شب نمی خوابد!

و هر شب چند تصمیمی ، برای لحظه های شاد کبری

 می نویسد، تلخ !!!

به جای ریزعلی خود را همیشه شعله ور می بیند اما

حیف و صد افسوس ، دریغ از تکه ای تن پوش

 یکی هر شب نمی خوابد!

برای کودکش دارا ،به عشق دخترش سارا

دروغی بس بزرگ است این

که بابا زیر باران است !

به آرامی دو چشمش ،بسته شد دارا

و مادر گفت، سارا جان! نوشتی مشق هایت را ؟ 

روان شد اشک بی پایان ،به روی گونه ی زردش 

بله مادر، نوشتم که ،یکی هر شب نمی خوابد

 که فردا روز،سارایش بخواند با غرور آواز........

دروغی بس بزرگ است این

 میان کهنه تقویمی ،که دهها سال تکراریست ......!

اردشیر کیانی (ایل) آبان ۱۳۸۶  

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

در این وادی  

 در این 

وادی ...........

در این وادی که پای دل به گل ماند

شنیدم

عشق را با عقل می بینند

خدایا ....!

یاس را با تیشه می چینند!

اردشیر کیانی (ایل) تابستان ۱۳۷۱

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

نی میزنم 

نی میزنم.........

بارقص علف و شکوفه

و خوشحالم که

بزغاله هایم کفش نمی خواهند

اردشیر کیانی(ایل) فروردین همیشه

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

قبله ی چشمانت 

قنوت خسته ی دستان خالی چشمان خواب آلوده ام ،

 امشب بر فراز رویاهایم

به قبله ی چشمانت پناه آورده

باز کن پنجره ی زیبای عشق را

منم ، پرنده ی خیس مهاجری که سیل خیالت

 سالهاست

 همه ی دلم را به صخره ی آوارگی می کوبد

آها ...........ی......همه ی اشکم

فغان................... همه ی آهم

مرا ببین؟!

بیابان غربت خیز بی سایه ، در اوج تنهایی

 رد پای وهم انگیز عشوه های بی پایانت

سالهاست مرا به این سو و آن سو می کشاند 

اردشیر کیانی (ایل) تابستان ۱۳۷۲ 

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

ایوان ابرو  

هرگاه کبوتری از بام خانه ای پر می کشد

هرگاه دختری بر ایوان ابرویی ظاهر می شود

هرگاه قطاری خالی از دست های مهربان از کنارم می گذرد

 یا شمع تولدی خاموش می شود

وقتی بادبان های روسری آبی ، برافراشته می شوند

بنفشه ها ، بنفش می شوند

 من مثل شبگردی که کوچه های شب را،

                   در خم سپیدترین  سپیده فراموش کرده

فقط به حجمی که پر از آغوش نسترن و نرگس و میخک است ،

 می اندیشم

 این همان خیزران سرگشته ی سطور فصل فصل بیابان های

 عبور از لحظه هاست

چه یاد شیرینی ست در کام تلخ خیالم .....!

اردشیر کیانی (ایل) آبان ۱۳۷۰

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

بنازم نازپیران سترون 

شبیخون می زند آواز من را

نگاه مهربان پر ز مهرت

میان این نگاه و زخم نایم

هزاران خنجر و انبوه درد است

من اما سخت در این کشمکش ها

تو را در چشم باران می سرایم

            ******

تو ای سبزینه ی خوش، مهرگانم

برایم قطعه ای در شور سر ده

 که شبهایم همه خاکستری شد

ردیف خسته ی آواز چشمم

در این آیینه ی اشک و جدایی

چو آتش در نیستان زار می زد

مرا مهر تو هرگز گم نباشد

که خود گم کرده ام ، فانوس راهم

           ******

خزان می آید و فکر گل و یار

خزانی می کند با روح بسیار

تو می دانی که جانم پر ز عیب است

ولی روحم ندارد عیب بازار

          ******

بیا برگرد و چتر عشق وا کن

 به گیسوی شلالم اقتدا کن

غریبی می کنی با ایل در کوچ

بیا زنجیر از پایم رها کن

         ******

شب و تنهایی و امواج طوفان

مصیبت های این محمود افغان

مضاعف شد به شرح دردهایم

خدایا کی رسد رعدی ز باران

          ******

غرض دارم از این گفتار مخلوط

نه نیمایم ، نه سهرابم، نه طاهر

من اندر سایه ی فایز به غربت

ز نیش و نوش یاران ، خوشد لستم 

به جان خسته ی فایز و طاهر

نمی گردد جدا مهرت ز جانم

تو هرچه ناز می خواهی ، بنازم

بنازم ناز پیران سترون

اردشیر کیانی (ایل) مهر ماه ۱۳۸۶

 

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

فراموشی 

ازمن مپرس کیم ،

چون نمیدانم ،سالها ست دربند این خانه ام

چشمها یم را درفراموشخانه عینک

وکفشهایم را درهم آغوشی با مین ،جا نهاده ام در یوردآتش

 دلم را ...نمیدانم .. هرگز .. نمیدانم

وخودم رابهانه نفسی کرده ام که بها یش دستهایست برای نرسیدن

من خودرابه فراموشی سپرده ام ،ازترس تبر،ازترس داسهای مه نو

ازترس هجوم دوباره دردها.

بی یاد قبیله ی پرازلیلا وبیابانهای مجنون گرفته.

اردشیرکیانی سروک (ا یل)مهر۱۳۸۶

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

باران یعنی ........ 

باران یعنی ،

بغض ترکیده ی آسمان،

یعنی ،کتفهای خیس دل شاعر،

باران یعنی شعر،

و شعر حضور ساده ی دلتنگی ایست،

 دلتنگی، نعلین حضور در رویاهاست،

وقتی دل می سپارم به رویایت،

نامت بر زبان می پیچد.

شب چراغانی می شود،

و عشق در هیجانی سبز می شکفد.

بیا.....بیا و عطر صدایت را در حجم غربتم رها کن.

اردشیر کیانی (ایل) تابستان ۱۳۷۷

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

وقتی آمدی 


وقتی آمدی،

      بهار در راه بود،

              و من هنوز،

     نمد پوش خاطره های زمستان بودم . 

اردشیر کیانی (ایل) خرداد ۱۳۷۶

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

آسمان پر ستاره  

کانت غر غر کنان در شط فلسفه دست و پا می زد

 سکوت ساحل تنهایی ام را به هم ریخت.

گفتم ،...چی؟

 (در عالم دو چیز از همه زیباتر است، یکی آسمان پر ستاره و دیگری وجدانی سوده.)

شایدکانت هم عاشق بود مثل من،

 وقتی آدم، فواره ی خواهش نیازش را رها می کند

 می فهمد  سهم بودنش را در کدام گردنه به غارت برده اند.

پسرم : کدوم گردنه؟

خودم: چی گفتم ؟

پسرم: گفتی کدوم گردنه؟

خودم: هیچی بابا ، اونجا که پلیس وایمیسه................

باز هم کره کور کانت

در  دستان پسرم

وساحل تنهایی من........

شاید در یکی از همین گردنه ها  

آسمان پر ستاره ی من هم به یغما رفت!

 مدتی است آسمان آبی و پرستاره ای را پشت ابری تیره به نظاره نشسته ام .

 آنچه که یه امتدادش عاشق و به تکرارش محتاج.

 پاک و زلال، سرشار از ابرهای بهاری و لبریز از سبزه های بی تشویش.

راستی،...

گنبدهای مقدسی را که بر گور من ساخته اند 

 آب و جارو کن، تا دستهایم برگردند.

پسرم: بابا،.! پلیس...

 اردشیر کیانی (ایل) اردیبهشت ۱۳۸۲                   

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

همه چیز بهانه بود  

همه چیز بهانه بود

بی آنکه به حضور پروانه ها تامل کنیم.

هر طلوع، بی خیال خورشید، به سایه ها پناه بردیم

و برگ ها را به میهمانی عیشمان دعوت نکردیم.

همه چیز بهانه بود،

 صدای خنده ام در تلخ ترین دقایق گریه به گوش می رسید ،

 بی آنکه لبی از لب باز شود.

بی خیال هستی،

نیستی را دو دستی چسپیده ایم

و هر روز زیر آوار خستگی غربت

 خود را یک سر و گردن گم می کنیم .

آیا تاکنون خود را دیده ای؟

ای میزبان همیشه دور ،

                          همیشه نزدیک!

چگونه باور کنم خویش را در نیم دری نگاهت،

                                 وقتی ستاره ها بلورآجین شبند؟

چگونه باور کنم خویش را ، وقتی صنوبرها به نماز نیستند؟

چگونه باور کنم خویش را،

 وقتی پستوی باورم مملو شک است وتضاد؟

چگونه باور کنم خود را بر آستانه ی سجاده ی

آلوده به زن، نان و ....؟

همه چیز بهانه بود.

برایم از زمزم درد جرعه ای فهم بیاورید.

من هنوز چشمانم را به همراه ندارم!

  نمی دانم این صدای کدامین موذن است بر سر سرای خانه ام!

ای همه ی بهانه ام.

ای مهربان،

          من از ترس داد و بیداد تو نیامده ام

نمی روم ،

بی پایان!

جلالت پیشکش، جمالت را عشق.

اردشیر کیانی (ایل) مهر ۱۳۸۶   

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

آرامش شبهای ایل  

سوختم در شعله ی چشمان شیدایت شبی

آمدم تا ساحــــل زیبـــــــای دریایت شبــــی

ای زلال خنده ات، آرامـــــش شبــــــهای ایل

دل چو مجنون داده ام بر پای لیــــلایت شبی

عاشقم من  عاشق زلف پریشانت به بــــــاد

با ترانه داده ام سر را به سودایت شبــــــی

با خیـــال نرم شبنـــم تا ســــحر رقصیده ام

دیده ام مهتــــاب را در چشم زیبایت شبـــی

در کویرســـتان غربت بی تو خاکستـــر شدم

کاش بر خـــاکم ببارد ابر رویایــت شبـــــــــی

اردشیر کیانی (ایل) خرداد ۱۳۷۲

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |

باز باران 

هرچه باران ، هرچه شبنم ، هرچه گل

      پیش پایت نذر آواز قناری می کنم

سال ها در دفتر پنهان دل

نقش چشمان تو را، من باغبانی می کنم

کاروان کولی دل

       گرچه در بند سکوت

در طلوع ناز خورشید رُخت

 کودکانه، بی تمنا ، بی تکلف

                  گریه زاری می کنم

آنچه می بینی کنون بر گونه ی یاد نسیم

       راز باران خورده ی آواره ایست

                                        کز نگاه خیس یادت

                                                   بیقراری می کنم

باز باران با ترانه ، کودکی هم عشق بود

    یاد باران ، یاد یادت ، یاد باد آن خرمن گیسو طلا

          یاد چشمان عزیز بیقرار

                   یاد آن شبهای بی زنجیر و بند

بازتاب روی ماهت، در میان کوچه های خلوت معصوم ده

     هــــا......هـــــــــــای !من یادم

                      تو اما کرده ای ما را فراموش

                                              دختر نازک دل عهد جوانی

باز باران با ترانه کودکی هم عسق بود 

اردشیر کیانی (ایل) اردیبهشت ۱۳۸۶

نوشته شده توسط اردشیرکیانی سروک | لینک ثابت | موضوع: سروده ها |